بالاخره روز بازنشستگیام رسید. آخرین روزی که مشغول کار در این بیمارستان قدیمی هستم. حس غریبی است. هم باید با شغلی که دوستش دارم خداحافظی کنم هم از زیر یک عالمه فشار و سختی کار راحت میشوم. دوری در بخش زدم، پزشکی که امروز در بخش بود با لبخند سراغم آمد. سپیده زایشگاه بدون تو میشه یه جای ترسناک، بدون تو با این همه مامای جوون ترسو و بیتجربه چه خاکی توی سرم بریزم؟ خندیدم. گفتم خانم دکتر عوضش نمیگی یه بیمارستان از دست اخلاق من راحت میشن؟ او هم قهقهه زد. به خاطر اخلاق خشک و عصبی من کل بیمارستان به من لقب خانم گودزیلا داده بودند. متاسفانه فقط در کار این طور نبودم. در زندگی شخصی هم اطرافیانم من را شخصی بیاحساس تلقی میکردند. به بچههایی فکر کردم که در آن بیمارستان به دنیا آورده بودم و تعدادی از آنها الان باید بیست و پنج سال به بالا باشند. به بیمارها، اشکها، لبخندها و خاطرات عجیب بخش فکر میکردم. شیفتم که تمام شد وسایلم را برداشتم، به تک تک اتاقها سر زدم با همکارهایم خداحافظی کردم و پشت ماشین نشستم و به سمت خانه حرکت کردم. با خودم فکر میکردم چه قدر زود گذشت. در خانه کسی منتظر من نبود. کلید انداختم و رفتم تو، لباس عوض کردم و چای آماده کردم و نشستم.
از کی خانه اینقدر سوت و کور شد؟ پیغام گیر تلفن را چک کردم و دیدم «شادی» برایم پیغام گذاشته است. هشت سالی میشد که با شوهرش به آمریکا رفته بودند ولی با اینکه من مادرش نبودم محبتش به من اصلا کم نشده است. شاید هیچوقت هیچکس فکر نمیکرد من و شادی به روابط حسنهای برسیم. تلفنم زنگ کوتاهی زد و متوجه شدم که مسیجی آمده. آن را باز کردم و دیدم پیغام بلند بالایی از دخترم «طنین» رسیده. با خواندنش اشک توی چشمهایم جمع شد. از من برای زحماتم در ز
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
خلاصه رمان :
دانلود رمان زاده تاریکی داستان یه دختر، دختری که میره توی دنیایی که حتی
توی تخیلشم نیست، به خواست خودش نمیره. اون رو با زور و اجبار به دنیایی که
از نظر انسان ها خیالی ست، بردند و پای د
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
تا قبل از آشنایی ام با آریان کسی این قدر به من ابراز عشق نکرده بود نمی
خواهم با این حرفها خودم را فریب دهم اما واقعا همین طور بود تا به حال
چنین موردی برایم پیش نیامده بود . چند روزی بود که آریان ب
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را
گرفتم و گفتم : باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم. او هم آرام نشست و
منتظر شنیدن حرفهای من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشما
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بی
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمیدارد، «حتما باز نوید پسر همسایه
کناری است که بچههای کوچه را به هوای بازی فوتبال دور خودش جمع کرده، حالا
هم توپشان افتاده در حیاط ما و میخواهند من آن را به آنها پس
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
میخواهم زندگی کنم، این خواسته زیادی است. این حرفها بخشی از
جملات زن جوانی بود که با دستان لاغر و لرزانش زیر برگه شکایتش را امضا
میزد تا مثل هزاران زنی که روی نیمکتهای فلزی راهروهای دادگاه خانواد
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
در بین تمامی اهالی مدرسه به حسن خلق و صبوری معروف بود، همه
کارمندان و دانشآموزان مدرسه او را معلمی دلسوز و فداکار میدانستند که
ارتباط بسیار خوبی با شاگردانش داشته و از این منظر او را فردی موفق
می
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
- امیررضا! امیررضا! بدو بیا دیگه!
امیررضا تر و فرز خودش رو رسوند توی هال. موهایش هنوز مثل جوجه تیغی بالا بود.
- پسرم! تا من این سیبا رو میچینم توی ظرف تو هم یه دستمال بکش رو سفره که خاک نشسته رو
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
روزی که هواپیما روی باند فرودگاه امام(ره) فرود آمد، من با
بیتفاوتی داخل هواپیما روی صندلی بسیار راحتی لم داده بودم و از پنجره
کوچک آن بیرون را تماشا میکردم. همیشه لحظه برخواستن هواپیما را بیشتر ا
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
از سر شب که علیرضا به خانه آمده بود از چهرهاش مشخص بود که نگران و مضطرب است.
من این موضوع را در همان نگاه اول متوجه شدم و حتی چند باری هم
از او سوال کردم که آیا اتفاقی رخ داده؟... علیرضا اما هر دف
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
در میان نورهای سفیدی که کمکم سبز رنگ میشد احساس سبکی
میکردم. میتونستم بال بگشایم و آزاد و رها تا آن سوی نورها پر بکشم.
صدایی از میان نورهای سبز به گوشم رسید: «زائر ما! کجایی؟ سالهاست که در
انت
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
حقیقتی در وجودم نهفته است که انتظار میکشد تا آن را کشف کنم و آن
حقیقت این است که من سزاوار تمام چیزهای خوبی هستم که زندگی به من تقدیم
میکند و خدا با هزاران ندا با من حرف میزند و تمامی آنها یک پیا
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
سارا در دانشگاه با پسری که از اهالی یکی از شهرهای غربی کشور
بود دوست شد و حدود یک سالی است که با هم ارتباط دارند و چند روز پیش هم با
هم قرار گذاشتند تا به جزیره کیش بروند، اما به من گفته بود...
ام
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
در حالی که مشغول آماده کردن خود بودم تا به سر قرار با امیر
برسم، برای بار هزارم جملاتم را سر هم کردم تا حرفم را بزنم و چیزی از قلم
نیندازم.
امیر همسایه یکی از دوستانم بود و به گفته خودش به محض دید
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی