داستان کوتاه یک عمر زندگی - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 2:16
بالاخره روز بازنشستگیام رسید. آخرین روزی که مشغول کار در این بیمارستان قدیمی هستم. حس غریبی است. هم باید با شغلی که دوستش دارم خداحافظی کنم هم از زیر یک عالمه فشار و سختی کار راحت میشوم. دوری در بخش زدم، پزشکی که امروز در بخش بود با لبخند سراغم آمد. سپیده زایشگاه بدون تو میشه یه جای ترسناک، بدون تو ...
دانلود کتاب رمان زاده تاریکی - تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 11:50
خلاصه رمان : دانلود رمان زاده تاریکی داستان یه دختر، دختری که میره توی دنیایی که حتی توی تخیلشم نیست، به خواست خودش نمیره. اون رو با زور و اجبار به دنیایی که از نظر انسان ها خیالی ست، بردند و پای د
دانلود کتاب رمان در حسرت یک هم زبان - تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 11:50
تا قبل از آشنایی ام با آریان کسی این قدر به من ابراز عشق نکرده بود نمی خواهم با این حرفها خودم را فریب دهم اما واقعا همین طور بود تا به حال چنین موردی برایم پیش نیامده بود . چند روزی بود که آریان ب
داستان کوتاه بغلم کن عشق من - تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 11:50
آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم : باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرفهای من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشما
داستان کوتاه یک روز زندگی - تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 11:50
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بی
داستان کوتاه بچه های کوچه - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:58
دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمیدارد، «حتما باز نوید پسر همسایه کناری است که بچههای کوچه را به هوای بازی فوتبال دور خودش جمع کرده، حالا هم توپشان افتاده در حیاط ما و میخواهند من آن را به آنها پس
داستان باید ازدواج میکردم - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:58
میخواهم زندگی کنم، این خواسته زیادی است. این حرفها بخشی از جملات زن جوانی بود که با دستان لاغر و لرزانش زیر برگه شکایتش را امضا میزد تا مثل هزاران زنی که روی نیمکتهای فلزی راهروهای دادگاه خانواد
داستان کوتاه یک اتفاق برای تمام عمر - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:58
در بین تمامی اهالی مدرسه به حسن خلق و صبوری معروف بود، همه کارمندان و دانشآموزان مدرسه او را معلمی دلسوز و فداکار میدانستند که ارتباط بسیار خوبی با شاگردانش داشته و از این منظر او را فردی موفق می
داستان چند قدم مانه به سال نو - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:58
- امیررضا! امیررضا! بدو بیا دیگه! امیررضا تر و فرز خودش رو رسوند توی هال. موهایش هنوز مثل جوجه تیغی بالا بود. - پسرم! تا من این سیبا رو میچینم توی ظرف تو هم یه دستمال بکش رو سفره که خاک نشسته رو
داستان بازگشت به خوشبختی - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:58
روزی که هواپیما روی باند فرودگاه امام(ره) فرود آمد، من با بیتفاوتی داخل هواپیما روی صندلی بسیار راحتی لم داده بودم و از پنجره کوچک آن بیرون را تماشا میکردم. همیشه لحظه برخواستن هواپیما را بیشتر ا
داستان خواهر من - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
از سر شب که علیرضا به خانه آمده بود از چهرهاش مشخص بود که نگران و مضطرب است. من این موضوع را در همان نگاه اول متوجه شدم و حتی چند باری هم از او سوال کردم که آیا اتفاقی رخ داده؟... علیرضا اما هر دف
داستان زائر آفتاب - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
در میان نورهای سفیدی که کمکم سبز رنگ میشد احساس سبکی میکردم. میتونستم بال بگشایم و آزاد و رها تا آن سوی نورها پر بکشم. صدایی از میان نورهای سبز به گوشم رسید: «زائر ما! کجایی؟ سالهاست که در انت
داستان کوتاه خدا را در وجودم احساس میکنم - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
حقیقتی در وجودم نهفته است که انتظار میکشد تا آن را کشف کنم و آن حقیقت این است که من سزاوار تمام چیزهای خوبی هستم که زندگی به من تقدیم میکند و خدا با هزاران ندا با من حرف میزند و تمامی آنها یک پیا
داستا کوتاه عروس بدلی - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
سارا در دانشگاه با پسری که از اهالی یکی از شهرهای غربی کشور بود دوست شد و حدود یک سالی است که با هم ارتباط دارند و چند روز پیش هم با هم قرار گذاشتند تا به جزیره کیش بروند، اما به من گفته بود... ام
داستان کوتاه گناه من چه بود - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
در حالی که مشغول آماده کردن خود بودم تا به سر قرار با امیر برسم، برای بار هزارم جملاتم را سر هم کردم تا حرفم را بزنم و چیزی از قلم نیندازم. امیر همسایه یکی از دوستانم بود و به گفته خودش به محض دید
داستان عروسی در میان زلزله - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
آشنایی با فرنوش را به راستی سعادتی برای خود میدانستم. به همین خاطر همیشه خداوند را شکر میکردم، چرا که به زودی با دختری ازدواج میکنم که هیچ نقصی ندارد و مرا فقط به خاطر خودم دوست دارد. فرنوش حاضر
داستان کوتاه بازی کثیف - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
با شیوا در یکی از سمینارهای روانشناسی آشنا شدم... او خبرنگار بود و من به عنوان یکی از مدعوین و سخنرانان در آن همایش بودم. از همان دوران نوجوانی عاشق علم روانشناسی بودم... شاید باور نکنید اما در د
داستان چشم سوم - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
از بچگی به داستانهای ماورایی علاقه داشتم و سرم برای این چیزها درد میکرد... امکان نداشت که کتابی در این زمینه منتشر نشود و من آن را نخرم و با ولع نخوانم و تا یک هفته هم از ترس نخوابم. آری، من از
داستان کوتاه خواب گهواره - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 13:50
از در که بیرون آمدم دیگه حتی توان ایستادن نداشتم، دستم را به دیوار تکیه دادم و صورتم به روبهرو خیره مانده بود. سردم بود، احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم بعد بیاختیار پیشانیم رو روی دیوار گذاشتم و
داستان کوتاه خاطرات گمشده - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:00
آن روز عصر برای آمدن به خانه عجله داشتم. دوست داشتم هر چه سریعتر به ایستگاه برسم. خوب میدونستم اگر این اتوبوس رو از دست بدهم، برای آمدن اتوبوس بعدی باید کلی معطل بشوم و تازه کلی هم تو ترافیک بمونم

برچسب‌های مرتبط

صد و پنجاه پله زیر زمین | صد و پنجاه غواص | صد و پنجاه صحابی ساختگی | اصل صد و پنجاه و هفت قانون اساسی | اصل صد و پنجاه و نهم | شیار صد و چهل و سه | دانلود فیلم شیار صد و چهل و سه | صد و سیما | سیصد و شونزده | سایت صد و سیما