داستان عشقی که با دروغ پیوند خورده
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:00
«برای فراموش کردنش هر کاری انجام دادم. خیلی دوستش داشتم و نبود او آزارم میداد. من به خاطر علی خودم را در این زندگی سیاه گرفتار کردم.» این جملات زن تنها و سیه روزگاری بود که حتی خانواده اش هم دیگر
داستان یک روز معمولی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 5:00
صبح که از خواب بیدار شدم، دلشوره در جانم افتاده بود. سعی میکردم به اتفاقهای خوب و امیدوارکنندهای بیندیشم. اما این حربه هم تاریخ مصرف خودش را داشت. ناگزیر بدون اینکه به همسرم مرتضی چیزی بگویم او ر
داستان تونل زمان
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
حوالی ساعت ده و نیم بود که از باشگاه بیرون زدم و بعد از یک ساعت ورزش سخت شروع کردم به قدم زدن... همان طور که داشتم میآمدم وارد یکی از فرعیهای خیابان نواب شدم و با اینکه پاسی از شب گذشته بود به دل
داستان عزیز الله خان
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
آقاجون و مادرجون یعنی آقا عزیز ا... خان و ملک خانوم عاشق هم بودند... لحظهای بدون هم نمیتوانستند زندگی کنند و همیشه سعی میکردند تا پشت و پناه هم باشند... اما، در کنار این حس درونی از روزی که من به
داستان کوتاه 20سال
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
خیلی دلم میخواست که این مطلب چاپ شود تا شما به نقش پررنگ «وحید» و «عشق» بیشتر واقف شوید که بدانید چهها میکند... من و مهین زندگیمان را خیلی عاشقانه شروع کردیم. زمانی که ما تصمیم به ازدواج گرفتیم
داستان کوتاه دل باخته
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
دستهام از سوز سرما بیحس شده بود. با عجله دربست گرفتم و برگشتم خونه. وقتی مادرم صورت سرخ شده و دستهای لرزونم رو دید با دلخوری گفت مگه صبح نگفتم با ماشین خودت برو لجباز؟ از لحن بیانش خندم گرفت و
داستان کوتاه عشق های ماندگار
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
خواهر بزرگم «توران» همینطور پشت سر هم صحبت میکرد و یکریز از محمدحسین میگفت: «من فقط همین رو میدونم که اگر این حرف راست باشه که؛ شانس فقط یکبار در هر خونهای رو میزنه! برای «پوران» این یکبار
داستان دو قلوها
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
اولین نفری بودم که میترا موضوع عاشق شدنش را براش اعتراف کرد... از همان بچگی من و میترا به خواهر دو قلوها ی افسانهای شهرت گرفته بودیم. من سه دقیقه از میترا بزرگتر بودم و همین سه دقیقه، عاملی بود ت
داستان کوتاه حریم خانواده
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
در زندگیام هیچ چیز کم نداشتم و از همه بهتر و مهمتر همسرم بود که هرگز در هیچ شرایطی مرا تنها نگذاشت و برای ادامه تحصیل و کسب مدارج بالاتر مشوقم بود اما از آنجا که متاسفانه من آدم بسیار مغروری بودم،
داستان خواستگاری در پارکینگ
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
- بچهجون ناسلامتی امروز قراره برای خواهرت خواستگار بیاد، کجا میخوای شال و کلاه کنی؟ - ای بابا، مامان جون خوبه از دو ماه پیش بهت گفته بودم که امروز قراره برم کرج مهمونی خداحافظی دوستم. - آره پسر
داستان کوتاه رسم قدیمی
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
قطعا شما هم بارها با جمله تقابل سنت و مدرنیته برخورد کردهاید و حتما هر یک از شما هم نظر خاصی دارید. بعضیها طرفدار سنت و عدهای دیگر موافق تفکرات جدید و تازه و در این میان افرادی هم وجود دارند که م
داستان او را بردند
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 1:15
هفته اول تعطیلات عید بود که کامران از دوستان قدیمیام با من تماس گرفت... معمولا در تمام این سالها ایام نوروز تهران هستم و از هوای پاک و خیابانهای خلوت آن لذت میبرم و فکر میکنم برای ما که ساکن اب
داستان کوتاه مهر نهفته
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
ببین، هر جای دنیا هم که باشی پیدات میکنم. حتی اگه آب شی بری تو زمین. تو خیلی به من بدهکاری. مثل یه بختک میافتم رو زندگیت تا حسابمو باهات صاف کنم... «خواب و توهم نبود! خودش بود! کسی که سالها پیش
داستان کوتاه بد شانسی در ازدواج
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
محبوبه کلافه بود. کمی دیرتر اومد توی کلاس نشست جفتم. یه جوری عصبانی بود که ترسیدم بهش سلام کنم! از اون وقتهایی که نباید هیچی بهش بگی. این جور وقتا جزوهاش رو باز میکنه و تند تند توش مینویسه و خط
داستان کوتاه عشق
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
حتما تا به حال شنیدهاید که میگویند: «طرف دیوونست... زده به سرش... حتما عاشقه!! عشق، کورش کرده...» اکثر ما عشق و دیوانگی را توام و همراه هم میدانیم. اگر کسی عاشق واقعی باشد، کارهای زیادی انجا
داستان کوتاه آرزویم خوب بود، انتخابم نه
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
۲۱ سالم نشده بود که با مجید از طریق خانوادهها آشنا شدیم. او تاجر موفقی در خارج از ایران بود که مرتب در حال رفت و آمد بین ایران و اروپا بود. البته آن زمان چند وقتی میشد که ساکن اروپا شده بود ولی تص
داستان کوتاه آب آورده
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
از صبح که از خونه بیرون آمدم فهمیدم که همه مردم روستا تا من رو میبینند، سرهاشون رو به هم نزدیک و شروع میکنند به پچپچ کردن... متوجه نگاههای عجیب و ترسی که در چشمهاشون دو دو میزد شده بودم. اما ت
داستان باتلاق
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
دلم از گرسنگی مالش میرفت. صبح زود، چند لقمه نان و پنیر و یک استکان چای که مادربزرگ با هزار غر و منت با خاک قند، شیرین کرده بود، خورده و راهی مدرسه شده بودم. هیچ وقت پولی نداشتم تا همچون همکلاسیهای
داستان رویای خام
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
یکی، دو ماه قبل تو فیسبوک «افسانه» رو دیدم. همون همکلاسی دوره دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمیدونستم رفته آمریکا. تو دوران دبیرستان هر وقت با بچهها جمع میشدیم و من براشون میخوندم
داستان کوتاه غربت نشین
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه داده و در افکار خودم غرق بودم. فکر کرایه خانه آخر ماه، فکر قرعهکشی وام خانوادگی، فکر این ترافیک که انگار خلاص شدن ازش ممکن نبود و هزارها هزار فکر ریز و درشت دیگر... به هم