داستان زود دیر میشه
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
هیچ نعمتی در دنیا پدر و مادر نمیشوند، اما گاهی اوقات بعضی از فرزندان چنان سرگرم کار و زندگیشان هستند که آنها را فراموش میکنند... امیدواریم این ماجرای واقعی برای بعضی از خوانندگانمان که چنین نگ
داستان کوتاه چشم آبی
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 3:45
آخه فرامرزجان، من نمیفهمم تو هنوز نسترن را ندیده ای... چطور میگویی او را نمیخواهم؟ - مادرجان، چند دفعه باید بگویم... چیزی که میگویم برایم مهم است... خیلی هم مهم... چرا متوجه نیستید؟ - امان از
داستان رویایی بی پناه
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
زهرای من فقط 9 سالش بود. یه دختر آروم و خوشگل. مثل فرشتهها بود. یه عروسک داشت که اگه شبا تو بغلش نمیگرفت نمیتونست بخوابه. اون عاشق باباش بود اما... رویا دیگر نتوانست ادامه بدهد. سرمای شب به صورتش سیلی میزد اما او انگار هیچ چیزی احساس نمیکرد. علی دستهای مادرش را گرفت. - غصه نخور مامان، بابا به اون چه...
داستان بی نهایت عشق
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
- متشکرم دخترم... شما تنها با پدر و مادر این جا زندگی میکنین...؟! - بله... یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از کشور زندگی میکنه یه برادرم که با خونوادش توی تهرونه... اما خب گرفتار کار و زندگیه... چطور مگه؟! - آخه تا جایی که (میلاد) برام گفته شما دانشجو هستین... اونوقت کی از پدر و مادر نگهداری م...
داستان آرزوی برباد رفته
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
شب بود و سرمای شب لرزه بر اندامش انداخته بود. دستانش آنقدر میلرزید که نمیتوانست آتش برساند. یاد دختر کبریت فروش افتاد که در سرمای یک شب برفی دانه دانه کبریتهایش را روشن میکرد که گرم شود. با هر آتش، نیز به روزیایی که در ذهنش ساخته بود نزدیک و نزدیکتر میشد. دلش برای زندگیاش تنگ شده بود. البته اگر اسمش...
داستان شاهزاده من با اسب سفید
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
تا هفده سالگی در پرورشگاه بودم. در طول این مدت اگرچه چند بار خانوادههایی مختلف برای بردن من به خانه شان داوطلب شده بودند، اما من هرگز با هیچ کدامشان زندگی نکردم. البته دو بار به خانه این افراد هم رفتم، اما هیچ وقت بیشتر از 48 ساعت- و بار دوم هفت روز- نتوانستم نزد آنها زندگی کنم. دلیلش بر میگشت به ای...
داستان کیفر
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
دخترخالهام سهیلا، درحالی که سعی میکرد از آن سوی سیم بلند صحبت کند تا صدایش به این سو برسد میگفت: - نسیم تمام شد. همه کارهارو ردیف کردم. تمام مدارکت رو آماده کردم و همین یک ساعت قبل برات پست کردم. فکر کنم تا یکی دو روز دیگه به دستت برسه. من اگه جای تو باشم یک لحظه هم وقت رو تلف نمیکنم. همین الان بلند...
داستان مادر زن من
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
از وقتی در بانک «خوش حسابان» استخدام شدم کل برنامه زندگیام عوض شد. من عادت داشتم تا کله ظهر بخوابم و ظهر برم با ماشین دوری بزنم و مسافرکشی کنم. اما استخدام در یکی از شعبههای این بانک باعث شد که کلی سحرخیز بشم و صبح علیالطلوع به سمت محل کار حرکت کنم. صبحها که از خواب بیدار میشدم همزمان با خودم سربازه...
داستان ماهان و مهتاب
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
باد سردی از شیشه نیمه باز اتوبوس به صورتش میکوبید. اما آنقدر در افکارش غرق بود که انگار سرمای آن را احساس نمیکرد، همه هوش و حواسش متوجه آگهیای شد که در روزنامه دیده بود و در آن لحظه همه آرزویش این بود که کار خوبی باشد و او مشغول شود. چند روزی از مرگ پدرش نمیگذشت، بعد از سالها مبارزه با سرطان در براب...
دانلود داستان بسیار زیبای جزیره گنج
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
سالهای پیش ناخدا آبل تاسمان پدربزرگ مادری کاپیتان جیمز کوک که عضو نیروی دریایی انگلستان بوده، گنجی را به سرقت برده و در جزیره دوردست پنهان کرده است. آبل تاسمان شریک خود را به قتل میرساند و او را کنار گنج دفن میکند، ولی به خاطر نظارت شدید نیروی دریایی انگلستان نتوانست آن گنج را با خود به کشورش بیاورد...
دانلود داستان ترسناک آخرین نیمکت
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
دانلود کتاب آخرین نیمکت داستانی کوتاه و ترسناک از مهرداد مراد، در مورد آخرین نیمکت مدرسهای که نزدیک به پنجرهای مشرف به قبرستان است و هرکس روی آن نشسته مردهای را دیده که از پشت پنجره به او خیره میشود.در قسمتی از کتاب آخرین نیمکت میخوانیم:آقا معلم تا چشمش افتاد به من، درس دادن را قطع کرد و نوک ترکه را...
داستان آقای سوپر استار
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:21
چشمهای جذاب و قد بلندی داشت. اما چیزی که باعث محبوبیتش شده بود سبک گفتار و نوع رفتارش بود. هر جا که میرفتی حرف از اون و برنامههاش بود. اون قدر مشهور بود که اخبار دروغ در موردش سریعتر از حرفهای راست قدرت میگرفت. یکی میگفت ممنوعالتصویر شده. یکی میگفت ازدواج نا موفقی داشته. دیگری هم به همه اطمینان میدا...
چهارصد و بیست و چهار
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
بچه ها من خیلی کار نکرده دارم. نمیدونم چه جوری برنامه بریزم بهشون برسم. وقتهای متعدد دکتر هم این وسط کاملا رو اعصابمه. رو اعصابی دیگه ش اینه که چند تا کارام نیاز به سفر داره. سفرهای پشت سر هم و به هر حال من باید تو این چند ماه باقی مونده تمومشون کنم.
چهارصد و بیست و پنج
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
یعنی به هر کی دلش گرفته یا ناامیده یا دلش شکسته یا به هر طریق سیگنالش منفیه توصیه میکنم بشینن مصاحبه ی ویشکا آسایش رو ببینن ! چه قدددددر باحاله آخه . میگه قبل ازدواج هر وقت شوهرمو میدیدم میگفتم "واااای این چقد خوبه " . یعنی دیالوگ ، دیالوگ ملموس و آ
چهارصد و بیست و شش
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
از این مناجاتهای زیر لبی که بی مناسبت و بی آداب و ترتیب برا خودت باهاش حرف میزنی، خودمونی، رفاقتی، خالص، قربون صدقه ش میری، ازش میخوای، ازش تشکر میکنی. از این ها که تو درونت انگار داریش و به مومن ترین شکل ممکن یه طور فطری حسش میکنی. که وقتی داری مثلا ظرف میشوری و بی لب و دهن گرم گفتگویی و انگار دیگه...
چهارصد و بیست و هفت
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
آخرای شهریور که رفته بودم عروسی دوست قدیمی دوران راهنمایی و دبیرستان ، خبر 3 تا طلاق رو شنیدم . یکی از بچه های راهنمایی ، یکی از بچه های دبیرستان که سال بالایی دانشگاهمم بود و برادر یکی از بچه های دبیرستان که روحانی بود و از اون روحانی های واقعی و ن
چهارصد و بیست و هشت
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
دلم میخواد مثل سرکار خانوم اینسپریشن هدی رستمی ، رو دیوار اتاقم نقشه جهان رو بکشم . ولی دلم میخواد کل دیوار رو بگیره نه یه تیکه شو . حالا موندم نقاشی کنم یا کاغذ دیواری بخرم . دلم میخواد بک گراند وبلاگمم نقشه جهان باشه ولی اونو دیگه بلد نیستم چه بکن
چهارصد و بیست و نه
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
نارنگی رو تو اتاقاتون بخورین ، پوستشم بندازین تو سطل زباله ی اتاقتون تا اتاقتون بوی خوب بگیره .
چهارصد و سی
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
+ محرم و صفر امسال چقدر آدم از اطرافیان ما به رحمت خدا رفتن . کلا خیلی محرم و صفر عجیبی بود . خیلی تو این دو ماه از زبان افراد مختلف این رو شنیدم که چقدر دنیا بی ارزشه ، چه قدر چیز بی خودیه و چقدر شوخی و مسخره به نظر میرسه گاهی ! آخرینش امروز صبح بو
چهارصد و سی و یک
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
انقد حالم بده که دلم میخواد مست کنم. از اون مست و خرابی های خیلی غلیظ. هر وقت من میرم با یه بزمجه ای حرف میزنم بعدش که میام حالم همینه. من نمیدونم لقمه اندازه دهن برداشتن خیلی سخته؟ خاک تو سر من کنن که با این همه زحمتی که تک تک ثانیه های زندگیم برای