انقد حالم بده که دلم میخواد مست کنم. از اون مست و خرابی های خیلی غلیظ. هر وقت من میرم با یه بزمجه ای حرف میزنم بعدش که میام حالم همینه. من نمیدونم لقمه اندازه دهن برداشتن خیلی سخته؟ خاک تو سر من کنن که با این همه زحمتی که تک تک ثانیه های زندگیم برای خوب بودن هه چیم میکشن یه جو قد اینجور آدما اعتماد به نفس ندارم. از مامانم که اعصابم خورد نیس، له و لورده س در حقیقت. این زن هیچییی بلد نیست. هیچیییی بلد نیست و با این کاراش منو هم کم میکنه. من نمیخوام کم باشم. میخوام قدی باشم که هستم. میفهمی مادر من؟ میفهمی؟ من هیچوقت نخواستم حالمو خراب کنم یا تو حال خرابی بمونم ولی از بعد از اینکه رفتم حرف زدم به معنای واقعی دپرس شدم. دارم یه کاری میکنم و یهو به خودم میام میبینم اشکام داره میریزه. من نه این آدما رو میبخشم نه اون واسطه ی از خدا بی خبری که ما رو معرفی میکنه. یکی نیست بگه مگه کسی ازتون کار خواست، بتمرگین سر جاتون، دست سر ما بردارین. اینه. این سنتی ازدواج کردنه. این گند و گهیه ازدواج سنتیه. که بشینی تا یه بزمجه ای که در اکثریت موارد از خودت کمتره بیاد خونه تون. آقا من اصلا نمیخوام شوهر کنم. من تصمیممو گرفتم. میخوام انقد قوی شم، انقد رو پای خودم وایسم، یه جوری سفت و سخت شم که تا آخر عمرم تنها بمونم.
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی