خرید بک لینک

باد سردی از شیشه نیمه باز اتوبوس به صورتش میکوبید. اما آنقدر در افکارش غرق بود که انگار سرمای آن را احساس نمیکرد، همه هوش و حواسش متوجه آگهیای شد که در روزنامه دیده بود و در آن لحظه همه آرزویش این بود که کار خوبی باشد و او مشغول شود.


چند روزی از مرگ پدرش نمیگذشت، بعد از سالها مبارزه با سرطان در برابرش تسلیم شده و برای همیشه از کنار خانوادهاش رفته بود. حالا او مانده بود و مادر مریضش و خواهر و برادرهایش که محصل بودند. باید کار میکرد تا شاید بتواند جای خالی پدر را پر کند اما مطمئن نبود که بتواند این کار را انجام دهد.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا مرادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:21

صفحه بندی