دیشب دستشویی رو شستم و سابیدم . ساااابیدم . امروز سختترین غذای ممکن رو یعنی دلمه رو انتخاب کردم و تا جای ممکن اجازه ندادم مامان بیاد تو آشپزخونه . وقتایی که فکرم زیاده و مغزم خالی نمیشه تا حد بدن درد از خودم کار میکشم . یک ساعت دیگه هم میرم میدوم . دو مایل میدوم . شایدم بیشتر . با چیز کوچیکی یهو همه ی آرامشم رفت . با چیز کوچیکی توی حال الانم هستم که مثل قبل تکلیفم با خودم روشنه ، کارم رو میکنم ولی توی وجودم یه غم دارم . نمیخوام سیگنال منفی باشم فقط یه کم باید گریه کنم :) گریه که چیزی نیست :) بلا تشبیه امام علی هم یه چاه داشت . چاه من زیر چادر نمازمه . دست من خیره . برای همه خیره . برای هر کسی دست به هر چیزی میزنم طلا میشه ولی برای خودم خرابترین میشه . هر جایی باشم بعد خودم آبادی میذارم ، آباد میکنم ولی برای خودم هیچ چیز خوبی که بپرم هوا از شادی نمیشه . همیشه همه از من یه عالمه تعریف میکنن ، یه عالمه ازم تشکر میکنن ولی اون چیزی که متناسب با این همه مثبت بودن باشه نصیبم نمیشه . واقعا دارم بزرگ میشم . دارم میبینم و میبینم و میبینم و آگاه میشم و دردم میاد تا خودمو بکشم بیرون و آزاد کنم و باز میبینم و باز درد میکشم و باز خودمو میکشمو بیرون .
+ من خیلی خسته تر از اونی هستم که کسی قضاوتم کنه و دلشکسته تر از اونی هستم که کسی بیاد بهم تیکه بندازه . میخوام یه چیزی رو به خواننده ی ناب و فرهیخته ی وبلاگ عزیز عزیزم که بیشتر خیلی آدمها دوستشون دارم بگم و اون اینکه ، من برای اولین بار توی عمر 24 ساله م دارم قرآن رو میخونم . هیچوقت کامل این کتاب رو نخوندم . قبلتر توی یه پستی نوشتم اینو ولی از خجالت پاکش کردم . میخوام اگه کسی توصیه ای یا نکته ای برام داره که هر چه عمقی تر و بهتر بفهممش بهم بگه ، اگه زاویه دید خاصی هست که من باید از اون کنجکاوی کنم بهم بگه ، اگه کسی برام حرفی داره که بار معنوی من بعد از خوندن این کتاب بیشتر بشه بهم بگه . هر چیزی ! نمیخوام اسم ببرم ولی میدونم که شما و شما و شما منو میخونین . پس لطف کنید به من و بهم خبر بدید . ممنونم !
+ بهم گفت بنویس "خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش ، بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" و زیرش رو امضا کن !
+ حامد عسکری دو تا بچه داره اسمشون هست باران و محمد نیکان ! زیباترین و مهربانترین اسمهای ممکن رو گذاشته . کلا همیشه حامد عسکری و شعرهاش و سبک زندگیش و عقایدش برام الگو و جذاب و خواستنیه . اون شب علیرضا بدیع داشت باهاش مصاحبه میکرد . مصاحبه ی پر باری نبود :دی ولی از شنیدن صدای هر دو غزلسرای مورد علاقه م توی تلویزیون ذوق کردم .
+ خوابیدم بغل مامان ، گوشم رو گذاشتم رو قلبش ، هی گوش کردم و هی آروم شدم . خوشحالی جریان پیدا کرد توی رگهام . خواستم بگم تو کانون آرامش دنیامی ، بغضم نذاشت . هر بلایی سرم بیاد میگم بغل مامانم .
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی